تبليغاتX
تبليغات X
خورجین
 بیست و سوم رمضان 1430

همه جمع شديم ستاد كوچه گردان. از حميد كارت سوخت گرفتم و شصت ليتر ناقابل نثار جان ماشين كردم.چند ماهي بود كه باك ماشين را نتونسته بودم پر كنم. روي يك انبار بزرگ نفت زندگي مي كنيم و بنزين نداريم. (جهان سوم و سوء مديريت و از اين حرفا...)

بعد جلوي ستاد همه توي ماشينها نشستيم و حركت كرديم به سمت ورامين.

چند تا مسير بود كه بريم. مي تونستيم بريم اتوبان همت . بعد صياد شيرازي. سمت پيروزي و اونورا و بعد هم جاده ورامين...

ولي چون بقيه مسير را بلد نبودند گفتيم بريم همت. مدرس. هفت تير. كريمخان حافظ. (مثل مسير شب نوزدهم) و بعد بريم ميدون بهمن (مثل شب بيست و يكم رمضان) و بعد آزادگان و بعد سمت ورامين. اينطوري مسير كمي دورتر ميشد ولي براي بچه هاي راننده مسير آشنا تر بود. همينطور رفتيم تا رسيديم جلوي فرهنگسراي بهمن. اونجا وايسادم تا بقيه بيان. همين مسير آشنا نتيجه اش اين بود كه چند تا از ماشينها گم شدند. وايساديم تا بقيه برسند كه از طريف محمدرضا نوراني خبردار شدم كه خانم كي منش تصادف كردند! خدرا شكر گويا چيز مهمي اصلن نبود و حركت كرديم سمت شهرري و بعد ورامين.

توي مسير هم مدام بچه ها گم مي شدند تا اينكه بالاخره به خونه با بركت خانم زرندي رسيديم.

كم كم بقيه هم مي رسيدند. هر چند دقيقه، يه ماشين از گم شده ها و جا مونده ها مي رسيد

برنامه اين بود افطار و نماز را خونه خانم زرندي باشيم و بعد بايد مي رفتيم خونه آقاي اسدي و از اونجا بريم خونه يكي از محرومين توي پيشوا (اطراف ورامين) براي مراسم دعا.

افطار را خونه خانم زرندي بوديم. نماز را هم كه خونديم با بچه ها گفتيم كمي دعا كنيم بعد از نماز. وسط دعاها شارمين اومد و كمي هم شارمين صحبت كرد. تابحال مراسم شب احيا توي ورامين را اينقدر شلوغ نديده بودم. خونه خانم زرندي پر بود از جمعيت . جمعيتي كه هيچ سالي اينقدر زياد نبودند. بعد رفتيم خونه آقاي اسدي. اينقدر زياد بوديم كه وارد خونه نشديم. همونجا دو قسمت شديم و يه عده مون رفتند كيسه ها را ببرند براي محرومين ورامين و روستاهاي اطراف يك عده هم رفتيم براي مراسم دعا.

يه خيابون خاكي كنار مزرعه...

يه كوچه خاكي با شيب تند. يه كوچه صعب العبور

تاريك تاريك

رسيديم به خونه اي كه مراسم دعا را مي خاستيم اونجا داشته باشيم . ولي در را برامون باز نمي كردند. شايد چون ديروقت بود خاب بودند..

قسمت مراسم دعا را خانم اسدي توي وبلاگشون كامل نوشتند.

اینجا را كليك كنيد

قسمتی از متن دعا ها را هم خانم صدف کی منش توی وبلاگشون نوشتند.

اینجا را کلیک کنید

براي برگشت هم يه سري همديگه را گم كردند تا آخرش چهارتا ماشين مونديم. من و مرتضا كي منش و سعيد ملك‌لي و خانم نغمه(فاميليشون يادم نيست). توي راه برگشت سعيد ملك لي يك بار لاستيك ماشينش تركيد و يك بار هم تصادف كرد! تصادفي كه خدا رحم كرده كه سعيد سالمه.

لحظه آخر كه داشت همه چيز تموم مي شد و به خونه مي رسيديم يك سوال پيش اومد.

يك سوال كه همه چيز را تحت تاثير قرار داد براي من.

اين سوال را از خيلي از بچه هاي جمعيت امام علي (عليه السلام) پرسيدم. و هر كدوم هم جوابهاي خودشون را دادند....

ما توي شبهاي قدر بايد دنبال چه چيزي باشيم؟؟؟

و آيا توي شبهاي قدرمون به همه اون چيزهايي كه بايد مي رسيديم، رسيديم؟

|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 بیست و یکم رمضان 1430 - مراسم کوچه گردان عاشق

بيست و يك

امسال دهمين سال بود...

همـــه مشغول هستند. يك سري توي ستاد كوچه گردان

تعدادي هم از صبح رفتند فرهنگسراي بهمن

بعضي ها هم بين اين دو جا هروله مي زنند.

اول رفتم ستاد. حامد پناباد (بعضي از مردم بهش مي گفتند پناه آباد) مدام تلفن دستش بود و با اسپانسر ها و خيرين و مردمي كه قراره شب بيان توي مراسم كوچه گردان برنامه را هماهنگ مي كنه.

امسال اولين سالي هست كه از دو هفته قبل آدرسهاي محرومين مشخص بود و دسته بندي شده بود

هيچ كسي باور نمي كرد. ولي علي از دو هفته قبل همه آدرس‌ها را آماده كرده بود . چند ساعت مونده بود به كوچه گردان كه استرس گرفتيم. اونم از بيكاري. چون هر سال عادت داشتيم كه لحظه آخر كارهامون را تموم كنيم ولي امسال خيلي از كارها انجام شده بود. علي و عماد متقيان و چند نفر ديگه كارهاي خورده ريز آخر را انجام مي دادند. عماد داشت كليپ مي ساخت! نمي دونم چي شده بود كه مجبور بود يهو يه سري عكس و آهنگ و متن را سر هم كنه چيزي بسازه كه بقيه بهش بگن كليپ. كليپش هم دقين توي مسير رفتن به فرهنگسرا تموم شد . لپ تاپش تو ماشين دستش بود و نزديكاي خيابون شوش كليپش آماده شد.

به فرهنگسرا كه رسيديم هر كي مشغول كاري بود. يكي از بچه هاي جديد جمعيت را ديدم كه لباس مشكي پوشيده بود. الهه زارعان بهش گفت چرا مشكي؟

عضو جديد گفت پس چه رنگي؟

الهه زارعان گفت آبي. مثل بقيه

عضو جديد گفت شب شهادت؟

من وارد بحث شدم و گفتم ما آبي مي پوشيم.

عضو جديد گفت اگه نخام آبي بپوشم؟

گفتم نپوش. ولي مشكي هم نپوش آخه ما اينجا عزادار نيستيم

عضو جديد گفت شب شهادته

گفتم آخه ما اين آيه قرآن را بهش ايمان داريم

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا - بل احياء (اميدوارم املاش را درست نوشته باشم)

كساني كه در راه خدا كشته مي شوند را مرده نپنداريد - بلكه زنده اند

اميرامومنين زنده ترين حقيقت تاريخه

تا اينكه وقت اذان شد. همه كارها را تعطيل كرديم و به امامت علي نماز جماعت خونديم. چون بعضي از بچه ها خيلي كارهاي اضطراري داشتند مثل محمد شايسته و تيم كيسه ها گفتيم دوتا نماز را مي خونيم و بعدش دعا مي كنيم كه محمد شايسته و بچه هاي ديگه بتونند زود به كارهاشون برسند كه يكي از توي جمع گفت بين دوتا نماز بايد دعاي فرج را بخونيم. گفتم باشه مي خونيم ولي بعد از دوتا نماز، نه بين دوتا نماز، ناراحت شد و گفت بايد! بـــايد بين دوتا نماز باشه. با خودم گفتم وحي منزله مگه ؟ جوابي بهش ندادم و بعد از دوتا نماز دعا كرديم. سعي كردم از منجي و منجي بودن و انتظار هم توي دعاهام باشه ...

فرهنگسراي بهمن - سالن آويني - ظرفيت 1500 نفر.

هم علي زارعان و هم محمدرضا نوراني بهم گفتند چرا اينقدر جمعيت كمي اومده. براي علي زارعان طول و عرض صندلي ها را شمردم وضربدر هم كردم با آدمهاي اطراف شدند 950 نفر. ولي چون سالن خيلي بزرگ بود اين جمعيت به چشم نميومد. پارسال سالن چاپلين بود. ظرفيتش فقط 400 نفر بود . براي همين سالن داشت منفجر مي شد و همه فكر مي كردند كه امسال خلوت تره درحاليكه امسال خيلي جمعيت زيادي اومده بود. مراسم شروع شد... مثل هميشه...

صحبت هاي شارمين كاملن تحت تاثير اتفاقات برنامه تلويزيون بود. امسال تلويزون را تحريم كرديم و هيچ كدوم از برنامه هامون را نذاشتيم كه بيان. ولي در آخرين لحظات برنامه ماه عسل از شبكه 3 با مرتضا كي منش و خاهرش صدف كي منش يه برنامه از جمعيت رفتند. برنامه اي كه مجري ش و دست اندركاران برنامه خيلي اذيت كردند و كلن جماعت جمعيتي از برنامه زياد راضي نبوديم فقط مرتضا و خانم صدف (خاهر مرتضا) و مينا و حرفهاي اين سه نفر تنها قسمت هاي مثبت برنامه بودند . برنامه با تمام طول و تفسيري كه داشت تموم شد و همه رابط ها و ماشين ها و كيسه ها با هم به سمت مناطق محروم حركت كردند...

فرحزاد. شهرري. شوش. مولوي. علي آباد. نازي آباد. دروازه غار. ميدون قزوين. خاك سفيد. اسلامشهر و...

گروه گروه بچه ها با ماشين ها و مردم، كيسه هاي مواد غذايي را مي بردند براي محرومين شهرمون.

كيسه هاي به زمين مونده حضرت علي را دست گرفته بوديم و توي شب قدر پا، جاي پاي اميرالمومنين مي ذاشتيم

توي شب قدر

شب هزار ماهه!

اورنگ خانياني مثل هر سال با من اومد . با چند نفر ديگه. خانم تقي رئيس شركتشون را آورده بود اونا هم با ما اومدند. خانم اسماعيلي هم قرار بود با ما بياد كه چون جا نبود مجبور شد بره علي آباد. چند نفر هم ماشين هاشون را توي فرهنگسرا پارك كردند و با ما اومدند. شش تا ماشين شديم و حركت كرديم

به سمت شهرري . قلعه گبري...

چهارتا گروه شديم و كيسه هاي شهرري را پخش كرديم. و آخرش همه مون جمع شديم خونه ي يكي از خانواده هاي محروم قلعه گبري. يه اتاق شش متري. كه بهش مي گن خونه. همه مون جا نشديم. يك دو نفر بيرون موندند. توي همون خونه شش متري مراسم دعاي شب احيا را برگزار كرديم . دعا خونديم و از خدا خاستيم كه يار و ياورمون باشه كه بتونيم يار و ياور محرومين جامعه باشيم...

و بعد رفتيم

رفتني از جنس آمدن.

رفتيم كه رفتنمون آغازي باشه براي آمدن ها و سر زدن به اين خانواده هاي محروم.

توي شب قدر برنامه يكساله هر كسي مشخص ميشه

و برنامه يكساله ما هم مشخص شد. همه ما بايد با هم يكسال آينده براي بهتر شدن وضعيت زندگي اين خانواده هاي محروم قلعه گبري تلاش كنيم

اينهايي كه خانديد گفتني ها بود.

شبهاي كوچه گردان پر از نگفتني هاست....

|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 نوزدهم رمضان 1430

طبق برنامه همه توي ستاد كوچه گردان توي ميدان كتابي جمع شديم ...

شارمين كه اومد حس كردم از چيزي ناراحته

يه دعاي كوچيك داشتيم و بعدش براي برپايي مراسم اصلي دعا حركت كرديم به سمت دروازه غار. سه تا اتوبوس از دانشگاه‌هاي ديگه هم اومده بودند.

همه ماشين ها دنبا هم حركت كرديم از ميدون كتابي رفتيم اتوبان همت - مدرس - هفت تير - كريم خان - حافظ - شوش - دروازه غار

چون كسي مسير را بلد نبود جلوي بقيه حركت كردم. نزديكاي هفت تير علي زارعان هم اومد كنارم. قرار شد علي بقيه را بياره منم زودتر برم سمت دروازه غار. سريع رفتم سمت دروازه غار. توي مسير چند تا ماشين ديگه از بچه هاي جمعيت هم پشت سر من بودند كه چون شب بود و نور چراغ ها توي چشم مي زد نميشد تشخيص داد كه كيا هستند. چون مي خاستم زود برسم دروازه غار گاهي تند مي رفتم و گاهي هم مجبور شدم از خط ويژه استفاده كنم (با وجدان درد زياد) ديدم پشت سرم يكي از ماشينهاي بچه هاي جمعيت هست كه داره پا به پاي من مياد. حتا زماني كه خلاف مي كردم و توي خط ويژه بودم. وقتي رسيديم ديديم خانم احمدي دوست خواهر مرتضا كي منش هست. بالاخره همه رسيدند...

تعدادمون زياد بود. خيلي زياد. شمع و فانوس دست بچه ها بود محله دروازه غار كلن تحت تاثير جمعيت ما قرار گرفته بود.

هنوز برنامه مون را شروع نكرده بوديم كه منصور موسوي را با خودم بردم كلانتري. با محمد شايسته و منصور رفتيم كلانتري كه برنامه را باهاشون هماهنگ كنيم تا مشكلي پيش نياد. بعد از ده دقيقه توضيح دادن در مورد جمعيت امام علي(عليه السلام) و توضيح دادن در مورد كاري كه هميشه نوزدهم رمضان توي محله هاي محروم تهران انجام ميديم و چرا دعا مي خونيم و چرا توي محله هاي محروم نماز مي خونيم بالاخره كلانتري هماهنگ شد.

بچه ها شمع بدست وارد كوچه ها شدند و با هم قرآن مي خوندند. سوره حمد و آيه الكرسي. يكدفعه يك گشتي از كلانتري اومد و گفت جمعش كن.

گفتم بله؟

گفت مسئولشون تويي؟

گفتم نه

(طبق تجربه هاي قبلي نگفتم مسئوليت با كيه و ما چيكاره ايم)

گفت مسئولتونو بگو بياد

گفتم شما بفرماييد اگه مشكلي هست من در خدمتم. مسئولينمون الان نيستند

گفت جمش كن

گفتم دارن قرآن مي خونند. قرآنو جمع كنم؟ توي شب قدر؟

گفت من كاري ندارم قرآنه يا چيه. صدا هست. صداش هم بلنده. بي مجوز هم هستيد

گفتم مجوز داريم و توضيح دادم تا قانعش كنم

گويا كلافه بود و از جريانات توي كلانتري هم ناراضي بود (جريانات كارت سپاه و ستوان دومي - آخه خودش ستوان يكم بود. يعني يه ستاره بيشتر)

به بچه ها گفتيم آروم تر قرآن بخونند.

با بي سيم يه چيزايي بهش گفتند و اون هم كمي آروم تر شد. سوال پرسيد عكس چي باهاتونه؟

گفتم چه عكسي؟

گفت عكس كروبي باهاتونه يا موسوي؟

گفتم هيچ كدوم. ما سياسي نيستيم

بي سيم زد به يكي و گفت عكس باهاشون نيست. فقط فانوس همراهشونه

كلي سوال و جواب كرد و آخرش قرار شد از كوچه ها بريم توي پارك . ما هم مسير حركت را به سمت پارك تغيير داديم.

يكدفه ديدم يه عالمه لباس شخصي دور و برمونند با بي سم هم با يه جايي هماهنگ مي شدند. بعد يه موتور هوندا 1000 سي سي ديديم كه دو نفر با لباس شخصي روش بودن و با تعجي نگاهمون مي كردند. رفتم طرفشونو گفتم با كلانتري هماهنگيم. مشكلي هست؟ گفتند نه. شارمين از راه رسيد و به آقايون (كه هنوز نمي دونستيم اطلاعاتي هستند) گفت شما هم بياييد توي نماز و دعاي ما شركت كنيد. انگار اصلن حرفهاي شارمين را نشنيدند. مثل مجسمه. مثل يخ!

مامور كلانتري محمد شايسته را براي اداي برخي توضيحات برد كلانتري. داشتيم مي رفتيم به سمت پارك كه يه ماشين الگانس پليس اومد وايساد كنارمون. سرگرد نيروي انتظامي ازش پياده شد و با يه حالت غضبناكي جريان را جويا شد. براش توضيح دادم. كلي سرم غر زد كه چرا بي مجوز كار مي كنين و از اين حرفا - آخرشم گفت ولي كار خوبي مي كنيد. خدا خيرتون بده . اينجا جاشه. يعني اينجا دقيقن جاي همين كارهاس. اگه اين مردم را نجات نديم غرق مي شن. منم مشكلم اينه كه بايد قبلش نامه مي نوشتيد و مجوز درخاست مي كرديد وگرنه به نظر من كارتون نه تنها ايراد نداره بلكه خوب هم هست. خدا خيرتون بده.

ديدم يكي يكي مردم عادي ميان سمتش و بهش احترام نظامي مي ذارن. فهميدم همينايي كه فكر مي كرديم مردم عادي هستند همه شون يا پليس هستند يا نيروهاي اطلاعاتي

حدود 15 دقيقه با سرگرد نيروي انتظامي صحبت كردم تا بالاخره به نتيجه رسيديم. نتيجه اين بود: كلانتري و اطلاعات هيچ كاري نكنند ما هم تا جايي كه مي تونيم برنامه را زودتر تموم كنيم. مهرداد حيدرنژاد هم اينجا بود و اون هم كلي حرف زد . سرگرد نيروي انتظامي مدام با بي سيم همه جا را هماهنگ مي كرد كه درگيري پيش نياد. آخرشم يه حرفي بهم زد. گفت تا همينجاش پنجاه تا نيروي اطلاعاتي همراهتونه اگه شلوغ تر بشه اينا بيكار نمي مونن! بيشتر از اين نمي تونست حرف بزنه گويا ولي مي خاست خيلي حرفها را توي همين جمله اي كه گفت حاليم كنه.

بچه ها رفتند توي پارك و گوني هاي سفيد را كف پارك پهن كردند و آماده خوندن دعاي معراج شدند. علي نواب دعا را مي خوند چند بار دعا خونده شد.

توي اين زمان من و مهرداد حيدرنژاد چندين بار براي اداي توضيحات رفتيم كلانتري. (كلانتري نزديك محل نماز و دعا بود). محمد شايسته هم كه كلن توي كلانتري مونده بود.

از حالا به بعد اطلاعاتي ها اومدند سراغ من و سوال پيچم كردند. كي هستيد؟ چيكارمي كنيد؟ كارت شناساييت كو(كارت ندادم) مدام توضيح مي دادم بهشون. يكي دوتا هم كه نبودند زياد بودند. همه شون سوال مي پرسيدند. تا اينكه كم كم فضا خيلي ملتهب تر شد. يه عالمه ماشين پليس اومد دو سه تاشون جلوي بچه ها بودند و بقيه شون توي كوچه هاي اطراف بودند . جايي كه بچه ها نمي ديدنشون. اطلاعاتي ها هم مدام زيادتر مي شدند. يكي از مسئولينشون گفت پس چرا تمومش نمي كنيد؟‌ زود تمومش كنيد

ديگه نمي شد كاري كرد. به خانم رحيمي جريان را توضيح دادم. گفت به شارمين گفتي؟‌ گفتم نه هنوز. كنار شارمين نشستم و جريان را توضيح دادم . خيلي در موردش صحبت شد. تا اينكه نتيجه اين شد كه كم كم برنامه را تموم كنيم. ولي نه اينطور كه برنامه را قطع كنيم. برنامه ادامه داشته باشه ولي سرعت تموم شدنش بيشتر بشه. يكي از اطلاعاتي ها اومد و گفت دوربيناتون كيان؟

گفتم دوربينامون كيان؟ يعني چي؟

گفت اينايي كه دارن فيلم و عكس مي گيرن ازتون كيان؟‌ نشونشون بده بهم.

گفتم اون با ماست(كيوان قاسمي) اون خانومه هم از ماست (اسمش يادم نيس) همين

بعد گفتم اون آقا كه فيلم مي گيره با ما نيست. كيه؟

گفت اطلاعات

گفتم اون دوتاي ديگه كه عكس مي گيرن چي؟

گفت اونام مال اطلاعاتن

گفتم اون يكي كه فيلم ميگيره توي جمعيت چي؟

گفت اونم اطلاعات

گفتم ماشالا فيلما و عكساتونو بعدن به خود ما هم بدين تو آرشيومون داشته باشيم

برنامه ادامه داشت و شارمين و علي زارعان هم براي توضيحات رفتن كلانتري

من هم براي بار چندم رفتم كلانتري و برگشتم. اطلاعاتي ها بخاطر كارت شناسايي كه توي كلانتري نشون داده بودم بيشتر از نيروي انتظامي بهم گير مي دادند.

عملن دو قسمت شده بوديم چند نفر توي كلانتري سوال جواب مي شدند و من و چند نفر ديگه توسط اطلاعاتي ها.

فضاي خاصي بود. يه عده دانشجو كنار خيابون شوش توي دروازه غار وسط پارك دعا مي خوندند و نماز مي خوندند.مردم دروازه غار هم اومده بودند و آخر نماز بچه ها وايساده بودند و دعا مي خوندند. يه عالمه پليس هم دورو برمون بودند . يه عالمه اطلاعاتي هم اطراف پرسه مي زدند . چند تا ون هم آورده بودند كه اگه لازم شد همه را بازداشت كنند ولي ماشين هاشون را نزديك نياورده بودند كه جو ملتهب نشه. فقط دو سه تا ماشين از اون همه آدمي كه اومده بود نزديك ما بودند. اطلاعاتي ها بيشتر با موتور بودند. چند نفر توي كلانتري مدام توضيحات مي دادند چند نفر هم بين اطلاعاتي ها مدام در حال توضيح اينكه ما كي هستيم و چيكار داريم مي كنيم و قرآن چيه و نماز چرا مي خونيم و...

وقت نماز يكي از اطلاعاتي ها در مورد پيش نماز(مرتضا كي منش) سوال پيچم كرده بود. كيه؟ چيكاره اس؟ دانشجوئه؟ چرا پيش نمازه؟

شرايط پيش نماز شدن توي فقه شيعه را براش توضيح دادم و گفتم مرتضا شرايطش را داره .

گفت مهم نيس. سياسيه؟

گفتم نه

گفت پس چرا براي شما مهمه؟

گفتم اگه اون نبود يكي ديگه واي ميستاد و پيش نماز مي‌شد . مهم اينه كه شرايطش را داره.

گفت معروفه؟

گفتم شما مي شناسيش؟

گفت نه

گفتم پس معروف نيس

گفت پس چرا پيش نمازه؟

گفتم برا اينكه پيش ما معروفه!

نفهميد چي گفتم . سوالاشو عوض كرد

دقايق نفس گيري بود. معنويت همراه با نيروهاي اطلاعاتي

يكدفه يكي از مامورين نيروي انتظامي بهم گفت حدودن فقط ده دقيقه ديگه كار با ماست. بعدش اطلاعاتي ها كاراشونو شروع مي كنند!

با يه حالت خاصي گفت. پر از ايهام !

مسئوليت سنگيني بود. حيف اين مراسم با اين معنويت بود كه بخايم زود تمومش كنيم. از طرفي مسئوليت اين همه دانشجوي پسر و دختري كه با ما اومده بودند هم سنگين بود. اگه براي يكي از بچه ها اتفاقي مي افتاد... با اين وضع موجود جامعه نمي تونستيم بچه ها را به خطر بندازيم...

برنامه ما هم تا ده دقيقه ديگه تموم ميشد.

اتوبوس ها پر شد. ماشين ها هم همينطور و حركت كردند بچه ها...

همه رفتند سمت ميدون كتابي...

خلوت شد

خلوت خلوت

من و چند نفر مونديم. بقيه هم كه از كلانتري اومدند و حركت كرديم...

قبل از حركت دروازه غار حالت خاصي داشت..

تا نيم ساعت قبل شلوغ بود. توي كوچه هاش صداي نماز و دعا و آيه الكرسي بلند بود ولي حالا ساكت ساكت.

مردم شوكه شده بودند . چي شد؟‌ اينا كي بودند؟

فضا يه جوري بود - معنويت خاصي داشت

انگار مردم همه منتظر بودند دوباره اين دانشجو ها برگردند.

مردم دروازه غار منتظر هستند كه دوباره شب قدري بشه و دانشجو ها بيان و توي محله شون بلند بلند قرآن بخونند.

 

|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388  |
 گزارش قلعه الیمون

محبوبه حقیقی

قلعه الیمون انتهای شهرری پنج‌شنبه 20 فروردین 88

هنوز اولین هشتی را که همان ورودی کاروانسراست رد نکرده‌ایم که پنج، شش بچه که بزرگ‌ترینشان هشت، 9 ساله به نظر می‌رسد و یک روسری را محکم به سرش بسته و البته خودش نمی‌داند چندساله است، ‌به استقبالمان می‌آیند. این گرم‌ترین استقبال کودکانه‌ای است که دیده‌ایم. از همان لحظه من خاله بچه‌ها می‌شوم و پسرها از عکاس و خبرنگار و راهنما؛ عمو! مهلت نمی‌دهند چیزی بپرسم: «خاله، اسم من افسانه استدختر کوچک‌تر چشم بادامی باعجله می‌گوید: «اسم من رهاست» و همان دختر اولین با انگشت، کوچک‌ترینشان را نشان می‌دهد: «شبانه». این یکی از خصوصیات افغان‌هاست، اگرچه در پست‌ترین مناطق زندگی کنند و هرقدر فقیر باشند، چه به لحاظ مالی و چه از نظر فرهنگی، دختربچه‌هایشان اسم‌های قشنگی دارند. مثل افسانه و رها و شبانه که دختران یک خانواده افغانی هستند. افسانه، از همان لحظه ورود بی‌این‌که بداند من کی‌ام، بی‌این‌که بخواهد حتی اسم این خاله ناشناس را بداند، بازویم را محکم می‌گیرد و می‌گوید: «خاله می‌شه یه کاری کنی من برم مدرسه؟

***

قلعه الیمون حتی روی بسیاری از نقشه‌های تهران هم پیدا نمی‌شود. قلعه که نه، کاروانسرایی است که امروز 47 خانواده در آن زندگی می‌کنند. همه آنها جز شش، هفت خانواده افغانی، نسل اندر نسل اینجا زندگی می‌کرده‌اند؛ از 70-60 سال پیش.

تا تهِ شهرری که بروی، قلعه گبری را که از آثار دوره ساسانی است بگذرانی، از تمام مزارع سبزی و بوی طراوت آنها که بگذری، به جاده‌ای گلی، نه حتی خاکی می‌رسی که تو را می‌برد تا قلعه کاروانسرایی که این روزها برای خودش یک محله است.

چیزی شبیه صحن که فضای اصلی یک کاروانسراست باقی نمانده، هر فضایی را که ممکن بوده سقفی شود برای زندگی، به هر شکل ممکن ساخته‌اند. از هشتی اول که همان ورودی قلعه کاروانسراست که وارد می‌شوی، مقابلت سه راه است و به قول خودشان سه تاق. هر تاق یک خان و بزرگ دارد که باید از او برای هر کاری اجازه گرفت. راهنما قبلا به ما گفته دوربین نیاورید؛ آنها از دوربین می‌ترسند. یک بار درست وقتی عکاس خبرنگاری اینجا بوده، نیروی انتظامی از در و دیوار می‌ریزد. از آن به بعد خبرنگار برایشان مساوی با پلیس است. راهنما منتظر نمی‌ماند ما بپرسیم چرا. «هرجا فقر هست، خلاف هم هست، این یه قانونهعکاس ما با اصرار یک دوربین در کیفش آورده. من به راهنما قول دادم عکاس ما خودش از پس راضی‌کردنشان برمی‌آید... افسانه هنوز دستم را می‌کشد. «خاله! من می‌تونم برم مدرسه؟

***

هرقدر هم این سه تاق از هم جدا باشند، حداقل در یک جا با هم مشترکند؛ حمام! درست مقابل ورودی قلعه، از لای در نیمه باز اتاقکی سیمانی چند تشت و لگن می‌بینیم. راهنما می‌گوید این حمام مال کل این 47 خانواده است، بدون آب گرم، بدون وسیله گرمازا. اساسا حمام با آبی که آلوده است به نشتی‌های پالایشگاه نفت تهران. آنها اما از داشتن همین آب هم خوشحالند.

وارد محله داروغه می‌شویم؛ این اسم خان این تاق است. اولین کسی که با ما صحبت می‌کند، زن میانسالی است که می‌گوید شوهرش 50 سال اینجا زندگی کرده و خودش 30 سال. آلونک بغلی را نشانم می‌دهد که سروشکل بهتری دارد. «اینم مال پسرمه، زن گرفته، اینو ساخته

زن تعریف می‌کند که از همان 60-50 سال پیش کارگرهایی که برای کار در مزرعه‌های سبزی‌کاری می‌آمدند، در ازای کار، حجره‌های این کاروانسرا را قولنامه کرده‌اند. تا همین امروز تنها مدرک مالکیت این مردم بر این خانه، همان قولنامه است. بعد از پیروزی انقلاب این مناطق جزو موقوفات آستان حضرت عبدالعظیم است و ساکنان قلعه چندسالی هم به آستان اجاره می‌پرداختند. مدتی است آستان قصد بازپس‌گرفتن خانه‌ها را از این مردم دارد، اما آنها تا امروز مقاومت کرده‌اند. زن ادامه می‌دهد: «آب شیرین نداریم. برای یه دبه 20 لیتری 200-150 تومن پول می‌دیم. تلفن نداریم، دو سال پیش دو خط تلفن عمومی اینجا نصب کردند، اما از کابل‌کشی تلفن خبری نیست. گفتن باید هفت میلیون پول بدین خط تلفن رو تا اینجا بیارناینجا خارج از همه نقشه‌هاست.

افسانه برای این‌که توجه مرا جلب کند تا شاید از همین جا دستش را بگیرم و ببرم مدرسه، بازوی مرا می‌کشد؛ آن‌قدر که نمی‌توانم بنویسم. زن میانسال افسانه را دعوا می‌کند و او همین‌طور که دستش روی بازوی من شل می‌شود و از پایین عمیق‌ترین نگاهش را سمتم پرتاب می‌کند، زمزمه‌وار تکرار می‌کند. «منو می‌بری مدرسه؟»

***

کم‌کم تمام زن‌های تاق اول از خانه‌ها بیرون آمده‌اند. پسرهای همراهم با داروغه صحبت می‌کنند و من با زن‌ها. اولی، پیرزنی است با لباس گل‌گلی سبز، درست هم‌رنگ مزرعه‌هایی که پشت سر ما نزدیک این قلعه‌اند. می‌پرسم: «سرپرست ندارین؟« «نه! پسرم مریضه، ناراحتی کلیه داره، نمی‌تونه از جاش تکون بخورهمی‌پرسم: «خرجت رو از کجا می‌آری؟» با لهجه افغانی‌اش می‌گوید: «خرج؟! خداپسری که پیره‌زن از او حرف می‌زند، زن و دو بچه کوچک دارد. از زن جوان می‌پرسم خرجتون رو از کجا درمی‌آرین؟»

- تابستون‌ها می‌رم سبزی‌کاری، کارگری.

- زمستون‌ها که مزرعه کار نیست. تابستون کار می‌کنم.

- چقدر دستمزد می‌گیری؟

- روزی چهار هزار تومن!

حساب می‌کنم؛ «روزی چهار هزار تومن یعنی اگر تمام روزهای سه ماه تابستان را کار کند، ماهی 120 هزارت تومان، یعنی سه ماه 360 هزار تومان برای یک سال زندگی. شگفت‌زده می‌پرسم: «پس چطوری خرج زندگیت رو می‌دی؟» می‌گوید: «به بچه‌ها نون خشک می‌دم

روزگار افغانی‌های قلعه الیمون از همه عجیب‌تر است. آنها برای آلونک‌هایشان اجاره هم می‌‌دهند؛ ماهی 40-30 تا 50 هزار تومان! برای همین است که دختر زنی که با من حرف می‌زند، با وجود این‌که کارت اقامت در ایران را دارد، مدرسه نمی‌رود. «باید سالی 70 هزار تومن پول بدم؛ از کجا؟

آستین لباسم به‌طور متناوب کشیده می‌شود و یک صدای کودکانه در پس‌زمینه تمام صداها مدام می‌پرسد: «خاله! منو می‌بری مدرسه؟

***

همراه راهنما به یکی از خانه‌های الیمون وارد می‌شویم. چیزی که ما صدایش می‌کنیم خانه، یک دالان هشتی از کاروانسرایی است که بیش از 200 سال قدمت دارد، فقط برایش در گذاشته‌اند. تهش چیزی شبیه آشپزخانه درست کرده‌اند. زن صاحبخانه دختر معلولش را نشانمان می‌دهد. می‌گوید 11 ساله است، اما هفت، هشت ساله به نظر می‌رسد، با موهایی که پسرانه کوتاه‌شده و روی یک سه‌چرخه در دنیای خودش می‌چرخد. دخترک معلول ذهنی است و دچار تشنج‌هایی می‌شود که به خاطر آن موهایش را هم می‌کند، برای همین موهایش کوتاه کوتاه است.

زن آرام به من می‌گوید دختر معلولش کنترل ادرار ندارد و باید بسته‌ای 3800 تومان پوشک برایش بخرد و شوهرش که دوره‌گرد است، ماهی 150-100 هزار تومان پول می‌آورد و ماهی یک بار باید دخترک را بیمارستان ببرند و هر ماه داروهایش را عوض کنند. می‌گوید از اینجا تا مدرسه دختر بزرگ‌ترش آن‌قدر راه دور است و آن‌قدر مسیر ناامن، که برجی 30 هزار تومان پول سرویس رفت و آمد مدرسه می‌دهد و این‌که خودش در خانه کار می‌کند تا ماهی 50 هزار تومان دربیاورد برای خرج دخترها... می‌گوید: «تورو خدا برا این بچه یه کاری کن. همه جا رفتم، بهزیستی، کمیته امداد هم رفتم، اما چون سرپرست داریم کمکی نمی‌کنن

همان اولین زنی که سراغش رفتیم که انگار بیشتر از همه با اینجا آشناست، ادامه می‌دهد: «تو قلعه یک پیرمرد از کارافتاده، یک پیره‌زن تنها و یک زن بیوه سرپرست خانواده تحت پوشش کمیته‌اند؛ ماهی 30 هزار تومن

***

از خانه که بیرون می‌آیم، باز در جمعیت هفت، هشت نفری زن‌ها محاصره می‌شوم و باز افسانه که به پهنای صورت می‌خندد، از من می‌پرسد که این مدرسه‌رفتنش را کی درست می‌کنم. چند دقیقه است باران گرفته. کاغذهایم خیس می‌شود، نوشتن کم‌کم دارد سخت می‌شود که یک چتر بالای سرم می‌آید. نگاه می‌کنم؛ افسانه از یکی دیگر از بچه‌های قلعه چتر گرفته و آورده بالای سرم. هرقدر اصرار می‌کنم، راضی نمی‌شود چتر را از بالای سرم بردارد. هرقدر می‌گویم: «افسانه دستت خسته می‌شه خالهفقط می‌خندد.

در حال کلنجاررفتن با این کودک‌ام که رگبار بهاری همان‌طورکه آمده، می‌رود. می‌خندم: «افسانه، دیدی تا تو چتر آوردی، بارون فهمید باید بند بیادخوشحالم که افسانه از خنده ریسه رفت و فکر نکرد باید از من بپرسد: «پس چرا هرچی می‌خوام برم مدرسه کسی نمی‌فهمه؟»

زن افغان دیگری سعی می‌کند بسیار آرام با من حرف بزند، طوری که هیچ کس نشنود. شوهرش چندسالی است که آنها را ترک کرده؛ معتاد و خیابان‌خواب است. اما این را هیچ کس در محله نمی‌داند. جلوی بچه‌ها هم نمی‌گوید. این زن و بچه‌هایش کارت اقامت هم دارند، اما باز به ه مان دلیل مدرسه نمی‌روند. دخترش در آشپزخانه کارخانه همان اطراف کار می‌کند. با وجود این‌که مثل بقیه فقیر است و فقط تابستان‌ها سبزی‌کاری می‌کند، غصه او مدرسه دختر 16 ساله‌اش که به خاطر سالی 120 هزار تومان فراموشش کرده، نیست. آرام در گوشم می‌گوید پوست دخترش لک‌های سفید آورده و او به خاطر این خودش را می‌خورد. اما فقط یک بار دو سال پیش با هم رفته‌اند دکتر و 10 هزار تومان ویزیت داده‌اند و دکتر گفته است دوره درمانش دو، سه سال است و او هرگز دوباره سراغ دکتر نرفته. همه آنها که 17-16 سالگی‌شان را فراموش نکرده‌اند، این را می‌فهمند اگر یک دختر نوجوان باشی و پوستت لک بیاورد، حاضری نان خشک بخوری و هرقدر لازم است کار کنی، اما جلوی این اتفاقِ برایِ خودت وحشتناک را بگیری. مادرش می‌گوید برای این‌که بی‌سرپرستند، کمیته امداد هم رفته، اما به او گفته‌اند به افغانی‌ها کمک نمی‌کنند. افسانه اما همچنان هیچ چیزی نمی‌خواهد جز مدرسه. آخر می‌پرسم: «افسانه چرا این‌قدر دوست داری بری مدرسه؟» می‌خندد. هر حرفی به او بزنی می‌خندد. دوباره می‌پرسم: «نگفتی؟افسانه قبلا مدرسه می‌رفته، قبل از این‌که بچه‌های افغان بدون کارت از باسوادشدن محروم شوند، مدرسه می‌رفته. می‌گوید: «نقاشی می‌کنم... بازی می‌کنم

***

زن ایرانی دیگری از اهالی قلعه خودش را به ما می‌رساند. می‌گوید: «اسم منم بنویسبیشتر، حرف‌هایشان را با همین جمله شروع می‌کنند و با چیزی شبیه این تمام: «اسم منو نوشتی؟» دو سال پیش شوهر معصومه تصادف کرده، نمی‌تواند کار کند. معصومه دو دختر دبیرستانی دارد که یکی از دخترها دو سال مردود شده، برای همین باید در مدرسه شبانه درس بخواند، اما مدارس شبانه شهریه می‌گیرند. یک ترم، 70 هزار تومان. دخترک از ترم دوم با مدرسه خداحافظی کرده. از زن می‌پرسم: «خرجت رو از کجا می‌آری؟» می‌گوید: «شوهرم زباله جمع می‌کندراهنما قبلا گفته بود شغل بیشتر الیمونی‌ها زباله جمع‌کنن است، اما آنها بیشتر از واژه دوره‌گرد استفاده می‌کنند.

***

خان این تاق اما برای خودش طویله دارد و گاو و گوسفند و بوقلمون. می‌گذارد ما از خودش و طویله‌اش عکس بگیریم. اینجا همه چیز درهم است؛ مرغ و خروس‌ها و گاو و گوسفندها و آدم‌هایی که باید با هم همین جا زندگی کنند.

از جایی به بعد فقط صدای زن‌ها را می‌شنوم که دیگر فرصت نوشتن هم به من نمی‌دهند: «نوه‌ام قلبش سوراخه»، «دختر برادرم تالاسمیه»، «بچه‌ام ناراحتی کلیه داره»، «نوه‌ام هموفیلیه»، «من دنبال شکم نیستم، یه کاری کنین خرج عمل شوهرم رو بدم»... و افسانه که بی‌امان از رویای مدرسه‌رفتن می‌پرسد.

***

این مردمِ فراموش شده که تنها وقتی سراغشان را می‌گیرند که در طرح ضربت قرار باشد موادفروش‌های خرده پا را جمع کنند یا وقتی قرار است آلونک‌‌هایشان را به خاطر وقفی‌بودن پس بگیرند، چطور پیدا شدند؟! راهنمای ما که رابط جمعیت امام علی(ع) در این منطقه است، از روز پیداکردنشان می‌گوید. در راه برگشتن نشانم می‌دهد جایی را که همیشه آخرین نقطه شناسایی بوده. «همیشه تا اینجا می‌اومدیم. اصلا فکر نمی‌کردیم بعد از اینجا هم محل سکونت باشه. یه روز جمعه با بچه‌ها اومده بودیم شناسایی این منطقه. یه عالمه فرم آورده بودیم که اونقدر تعداد زیاد بود، کم اومد. یک فرم رو نگه داشتم تا ازش کپی بگیرم. از پسر بچه‌ای که اینجا دستگاه کپی دارند، خواستم از فرم کپی بگیره. جمعه بود. مغازه رو باز کرد و فرم‌هارو کپی گرفت...» و بعد تعریف می‌کند که پسرک انگار می‌خواسته حرفی بزند و این را در نگاهش خوانده. راهنما از مغازه بیرون می‌آید، بعد پشیمان می‌شود، برمی‌گردد و به پسرک می‌گوید: «خب، چی می‌خوای بگی، بگو؟پسرک جواب می‌دهد: «آخه نمی‌ری کهراهنما می‌پرسد: «تو بگو کیه؟» پسرک می‌گوید: «ننه قمرو راهنما را تا هشتی ورودی قلعه می‌آورد. از آنجا اما جلوتر نمی‌رود. «من جرات نمی‌کنم برم تو. خودت بروراهنما تعریف می‌کند که دنبال ننه قمر وارد کاروانسرا می‌شود و می‌بیند اینجا یک محله پر از ننه قمر است.

حالا هرقدر هم قلعه الیمون روی نقشه‌ها پیدا نشود، در طرح‌های جمعیت امام علی(ع) جا گرفته. هرچند اندک، اما از فراموش‌شدگی مطلق که الیمونی‌ها به آن دچار بودند، بهتر است. جمعیت کمی به خورد و خوراکشان می‌رسد، در تهیه لوازم‌التحریر مدرسه‌ای‌ها کمک می‌کند و در پی‌گیری کارهای قانونی همراهشان می‌شود، اما تا این لحظه هیچ کمک پزشکی نداشته‌اند. راهنما می‌گوید: «هیچ دکتری تا اینجا نمی‌آد

***

وقتی از در بیرون می‌آییم، افسانه انگار از من ناامید شده. دنبال راهنمای ما می‌رود و با آخرین تلاشش داد می‌زند: «عمو! منو می‌بری مدرسه؟ عمو! منو می‌بری مدرسه؟» و عمو جواب می‌دهد: «اگه بشه... قول نمی‌دم

می‌دانم کسی نباید به افسانه قول بدهد، اما اگر عمو قول می‌داد، افسانه تمام چند روز آینده را با رویای مدرسه رفتن، خوشبخت‌ترین کودک قلعه می‌شد.

 

نظرهای غیر مرتبط به موضوع نمایش داده نمی شود.

 

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 خانواده

ما توي جمعیت امداد امام علی(ع) يك خانواده هستيم.

مثل هر خانواده ديگري بعضي از ما زودتر آمديم و بعضي‌ها مان ديرتر. ولي اين زودتر آمدن و ديرتر آمدن هيچ تفاوتي توي نوع عضويت ما نمي كنه. ما همه يك عضو از يك خانواده هستيم.

قديمي‌ها الان برادرها و خاهر‌هاي بزرگتر هستند و جديدي‌ها برادرها و خاهرهاي كوچكتر.

هيچ فرقي با هم نمي كنيم.

حتا مثل هر خانواده‌ي ديگري، گاهي اين برادرها و خاهرهاي كوچكتر عناصر مهمتر و دردانه تری هم مي‌شوند!

ما يك خانواده‌ايم. خانواده جمعیت امداد دانشجویی امام علی (علیه السلام)

|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 ما اهل کوفه نیستیم؟

 

جرو کدوم دسته هستي؟

اصلن نمی خام در مورد امام حسین(علیه السلام) و قیام ایشان بنویسم. می خام در مورد جامعه ی حسینی در سال ۶۱ هجری و جامعه حسینی در حال حاضر بنویسم

بدون هيچگونه مقدمه ای  ۹   گروه آدم را مي نويسم. توي خلوت خودت با خودت دودوتا چهارتا کن ببين تو جزو کدوم دسته هستي...

گروه اول : آدم هايي که در حج باقي ماندند و با حسين (عليه السلام) نيامدند (حسين (عليه السلام) حج را نيمه تمام  رها کرد و به سمت کربلا رفت) . خشک مقدسهايي که از اسلام فقط و فقط ظاهر را مي بينند. حج و نماز بدون امام . تصور کن که اگر تو در حياط مسجد الحرام کنار کعبه بودي و مي ديدي که نوه پيامبر در حال ترک حج هست . آيا مي ايستادي و با تنها گذاشتن او به بقيه عبادتت مي رسيدي؟

گروه دوم : آدم هايي که حجشان را نيمه تمام رها کردند و با حسين (عليه السلام) رهسپار کربلا شدند ولي وقتي که ديدند ممکن است کشته شوند شبانه از قافله حسين (عليه السلام) فرار کردند. جزو اين دسته اي؟ امروز هم از با اينکه در ظاهر با حسين (عليه السلام) هستي  از قافله حسين (عليه السلام) فراري هستي؟

گروه سوم : آدم هايي که از کوفه براي حسين (عليه السلام) نامه نوشتند که به کوفه بيا و زماني که جنگ شد نه به کمک حسين (عليه السلام) شتافتند و نه با حسين (عليه السلام) جنگيدند. آدم هاي بي تفاوت

گروه چهارم : آدمهايي که با حسين (عليه السلام) جنگيدند در حالي که سابقه ي ديگه اي داشتند . مثل عمربن سعد. پسر سعد بن ابي وقاص. سعد يکي از ده نفري بود که پيامبر در زمان مرگش شهادت داد که مسلمان هستند. سعد فرمانده لشگر اسلام بود و پسرش فرمانده لشگري که امام مسلمانان را کشت. تو هم جزو اين دسته هستي که از عرش به فرش رسيده اند؟

گروه پنجم : آدم هايي که با حسين (عليه السلام) جنگيدند . نه از روي فهم، بلکه از روي خريت! از روی نفهمی! روزهاي قبل از عاشورا سپاهي که جلوي حسين (عليه السلام) را گرفته بودند وقت نماز با امام حسين (عليه السلام) نماز مي خاندند. آخ که چقدر يک انسان بايد نادان باشد که نمازش را به حسين (عليه السلام) اقتدا کند و فردا حسين (عليه السلام) و خانواده اش را بکشد. جزو اين دسته ابله که نيستي؟

گروه ششم : آدم هايي که راه را بر حسين (عليه السلام) بستند ولي عاقبت به خيري نصيب حالشان شد  و حر وار (آزاده وار) نور را از تاريکي تشخيص دادند

گروه هفتم : سیاهی مطلق! مطمئنن جزو کسانی نیستی که آگاهانه با حسین(علیه السلام) جنگیدند

گروه هشتم : آدمهايي که با امام حسين (عليه السلام) بودند و با او جنگيدند و در راهش شهيد شدند ولي معرفت کافي نداشتند که حسين (عليه السلام) کيست. کساني که به امام گوشزد مي کردند که نماز بايد بخاند طوري که انگار حسين (عليه السلام) زمان نماز را فراموش مي کند و انگار حسين (عليه السلام) که امام مسلمانان است نمي داند کي بايد نماز بخاند و کي نبايد ( احتمالن داستانش را شنيده ايد...) جزو اين دسته ايد؟ دسته اي که به امامشان توصيه مي کنند و راه راست را به حسين (عليه السلام) نشان مي دهند بجاي اينکه رهرو او باشند؟

گروه نهم : حسين ي ها ...

تعريفي براي اين گروه ندارم. کلمه اي پيدا نمي کنم براي کساني با حسين (عليه السلام) جاودانه شدند...

 عضو کدام گروهي؟ بدون تعارف بشين و با خودت خلوت کن. ببين تا الان چطور زندگي کرده؟ ببين الان چطور داري زندگي مي کني؟ رفتار کدام گروه را داري؟

اگر همين الان حسين (عليه السلام) قيام مي کرد تو جزو کدام دسته بودي؟ گوشه ي مسجد مي ماندي و عبادتت را مي کرد و او را رها مي کردي؟ يا بي خيال و بدون توجه به او صداي هل من ناصر او را نشنيده مي گيري؟

يا تو هم بپا مي خيزي؟

تکليفت را روشن کن که زندگي آينده ات به تصميم امروزت بستگي دارد.

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 بودن یا نبودن

 بودن یا نبودن اصلن چیز مهمی نیست زمانی که بودن و نبودنت هیچ تفاوتی نداشته باشه

دکتر شریعتی هزاران جمله زیبا داره یکی از اونها اینه :
بعضی آدما با نبودنشون بیشتر هستند.
یعنی وقتی که نیستند بیشتر از زمانی که هستند ، هستند!

تو چی؟
فک می کنی چقدر هستی؟ چقدر حضور داری؟ و اصولن چقدر برای این دنیا مهمی؟

چند تا سوال از خودت بپرس:
اگه تو سر کارت نباشی چه اتفاقی می افته؟
اگه تو نری دانشگاه چه اتفاقی برای دانشگاه می افته؟
اگه تو توی جمع جمعیت امام علی(علیه السلام) نباشی برای این جمع چه اتفاقی می افته؟
اگه تو توی محله و توی جمع دوستانت نباشی چه اتفاقی می افته؟

آره ممکنه یه خورده بعضی آدمها از نبودنت ناراحت بشن ولی آیا واقعن این ناراحتی چقدر دوام داره و چقدر توی روال حرکت دنیا موثره؟

چقدر توی دنیا موثری؟ خوب یا بدش را کار نداشته باش فقط بشین محاسبه کن ببین که بودن و یا نبودن تو در دنیا چه تاثیراتی می تونه داشته باشه
بشین و حاسبوا قبل ان تحاسبوا  کن
اونوقت خیلی چیزا دستت میاد. تازه می فهمی که توی این دنیا چیکاره ای و قراره چیکاره باشی...

سخته ها...

فکرشو بکن. اینکه کسی بفمه که توی این دنیا هیچ اثری نداره و با نبودنش هیچ اتفاقی نمی افته خیلی شوک آوره

تا حالا اگه فک می کردی که اگه سر یک قرار ملاقات یا به یک جلسه ی کاری اگه پنج دقیقه دیر برسی ممکنه    آ سه مون به زمین بیاد یا زمین کنفیکون بشه ( یا بترکه ) ولی حالا اگه بفهمی که با رفتارهای زندگی تو توی هیچ چیز از این دنیا هیچ تغییری نمی کنه خیلی بده

بدتر از اون میدونی چیه؟
اینکه بفهمی با نبودن تو روی این کره ی خاکی ممکنه وضع جهان بهتر بشه!
اگه با محاسبه کردن خودت، به این نتیجه برسی چیکار می کنی؟

|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه چهارم آبان 1387  |
 ای کاش...
مطالب زیر نوشته ی خانم الهام فرامرزی در نظرخاهی وبلاگ فرحزاد هست که چون به نظرم بسیار بسیار مفید هستند اینجا کپی شون کردم .


ای کاش نصف اونقدرکه حرف میزنیم عمل میکردیم .
ای کاش قبل از اینکه دغدغه ادم کردن دیگران رو داشتیم یه فکری به حال خودمون میکردیم.
ای کاش اونقدر بزرگ بودیم که قدرت انجام کارای کوچیک رو داشتیم.
ای کاش برای التیام دردای خودمون مرهم روی زخم دیگران نمی ذاشتیم.
ای کاش برای فهمیدن ,استخاره نمی کردیم.
ای کاش برای خوبی کردن طبقه بندی نمی کردیم.
ای کاش برای مهربونی کردن انتخاب نمی کردیم.
ای کاش علی فقط برامون یه اسم نبود مرام بود, مسلک بود, مکتب بود.
ای کاش بلد بودیم یه کم عمیق تر زندگی کنیم.
ای کاش...
این روابط مجازی هم که شده نور علی نور!...واقعا"ما کجا داریم می ریم!؟
(همه این حرف ها رو اول از همه به خودم زدم لطفا" به کسی بر نخوره!... لطفا"!!)

 

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه هجدهم مهر 1387  |
 عید فطر
« اين عيد كسي است كه خدا روزه‏اش را پذيرفته و نماز او را ستوده است و هر روز كه خدا نافرماني نشود، آن روز عيد است .» حضرت علی(علیه السلام)

«اي بندگان خدا! بدانيد كه كوچكترين چيزي كه براي مردان و زنان روزه‏دار است، اين است كه فرشته‏اي در روز آخر ما مبارك رمضان به آن‏ها ندا مي‏دهد: اي بندگان خدا! بشارتتان باد كه [خداوند متعال ] تمام گناهان گذشته شما را آمرزيد، پس بنگريد كه بعد از اين چگونه عمل خواهيد كرد .»  حضرت علی (علیه السلام)

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در روز عيد فطر از منزل بيرون مي‏آمد و تا رسيدن به مصلا با صداي بلند، شعار «لا اله الا الله‏» و «الله اكبر» سر مي‏داد و حتي در ميان خطبه‏ها و قبل و بعد از آن با صداي رسا اين كلمات را تكرار مي‏نمود . حضرت رضا عليه السلام در مورد علت تكبيرهاي زياد در روز عيد فطر مي‏فرمايد: «تكبير، تعظيم و بزرگداشت‏خداوند متعال است و نوعي تشكر از هدايت‏ها و نعمت‏هاي پروردگار جهانيان مي‏باشد . »

« پروردگارا! ما به سوي تو برمي‏گرديم در روز عيد فطرمان كه آن را براي اهل ايمان روز عيد و شادي و براي اهل ملت‏خودت روز اجتماع و همياري قرار دادي .» امام سجاد (علیه السلام)

«روز فطر ، عيد مقرر شده تا مسلمانان در اين روز گرد هم آيند و براي خداوند ظهور كنند و او را به خاطر نعمت‏هايش تعظيم كنند . پس اين روز، روز عيد، روز اجتماع، روز فطر ، روز زكات، روز رغبت و روز تضرع و . . . است . پس خداوند بزرگ دوست دارد كه مسلمانان در چنين روزي اجتماعي داشته و در آن، او را ستايش كرده و مقدس بدارند .» امام رضا (علیه السلام)

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دهم مهر 1387  |
 پلاک 40

 

این مطلب از وبلاگ خاکدان قرض گرفته شده است

خونه قديمي

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بت خانه اش نکنم و "تقدس نافهمی" به آن ندهم

هر بار که می خواستم این صفحه های خسته کننده و این خط خطی های بی ارزش را دوباره  زنده کنم و از "رمضان" بنویسم  دائم به یادش غرق می شوم و در خیالاتش چه آرامشی می گیرم...

نمی دانم چطور بگویم که از این نوشته اغراق و تملق و ... برداشت نکنید.خودم هم باور نمی کنم و نمی دانم چرا "هوای قلبم " هوای آنجا را کرده . اگر کسی این جملات را برای من می گفت سریع مقابلش جبهه می گرفتم و باورش نمی کردم

ولی...

دلم خیلی هوای "خونه قدیمی" رو کرده

این قدر که آرزو دارم فقط یک بار دیگر آنجا نماز بخوانم و افطار کنم

هوای یاسر

هوای مجید

هوای "مجید"

هوای امین

هوای مهدی

هوای روح الله

هوای علیرضا

هوای محمد

هوای حامد

هوای رضا

هوای فرزاد

وخیلی های دیگه...

 

خام های اسماعیلی

خانم حبیبیان

خانم مقیمی

خانم ظریفیان

خانم باقری

خانم صفاری

و خیلی های دیگه که باور کنین الان ذهنم نمیکشه همه رو بگم...

 

یکی کنار اتاق نشسته و "نور"می نویسد

یکی نامه می نویسد

یکی برنج کیسه می کند

یکی نماز می خواند

یکی به صحیفه چشم دوخته

یکی پاره کاغذی بدست گرفته و چنان از شهاب می گوید که نمی توانی تمیز دهی این چه معشوقیست...

یکی پیراهن قرمز شده اش را نگاه میکند و در تعجب گذر زمان و می گوید: "تمام شد همه را شابلون زدم"

یکی کناری نشسته و آرام الرحمن می خواند

یکی التماس دعا برای یونس

یکی تکه نانی می آورد و می گوید : قبول.افطار شد

یکی نوای قرآن را...

یکی جارویی گرفته و " زمین را می روبد"

یکی آب میگیرد و یکی وضو

یکی نان سنگک میآورد و یکی پنیر تکه می کند

یکی برگ های حیاط را جمع می کند

یکی روی پله های طبقه دوم نشسته و فقط زیر چشمی نگاه می کند و هر از چند گاهی "یک دانه اشک" ...

یکی از خدا می خواند...

از علی ...

از عشق...

فریاد میزند

صدایش رسا و چشمانش باز به من می نگرد

همه جانش را به زبان می ریزد و کلمات را چون موم به هم می دوزد تا "من" بفهمم

به تورات روزنامه پیچش چنگ می زند ، به قرآن میرسد ، آرام می شود . آرام آرام...

نگاهش را بلند میکند ، دستانش را به دستم حلقه می کند

حرارت وجودش از دستان گرمش ...

اندیشه اش از کلمات و احساسش از چشم هایش سرریز می شود

و التماس می کند

با نگاهش ؛ با حرکاتش ؛ با دستانیش که دائم این طرف و آن طرف می برد ؛

که :

بفهم

 

از برکات و معجزات می گوید

مبهوت و مسحور اندیشه اش می شوم

 

یکی خسته می آید و می گوید هنوز شناسایی ها تمام نشده

یکی ...

یکی...

یکی...

 

این همه "معنی" بودند و من قدر ناشناس

من آمدم تا رسم قدر شناسی را در قدر فراگیرم و در اولین آزمون و اولین میدانش شکست خوردم

من آمدم تا بشناسم دوستانم را و در اولین عشق بازی قمار احساس و دوستی را به هیچ باختم

من آمدم تا باشم آنگونه که باید و حال هیج ندارم

 

اکنون در این تابستان چنان سرما زده ام  که در زمستانی که به زحمت می توانستی در "خونه قدیمی " تکه فرشی پیدا کنی و بنشینی ، این سردی را احساس نمی کردم

 

خیلی سردم است

به انتظار دستان مجید و یاسر و مرتضی  و محمد رضا و رضا و سعید نشسته ام و هیچ کس به گرمای اندیشه و به حرارت احساس و جوشش عشق یارایم نیست

 

چه پاییز زود و چه برگریزانی...

 

خدایا من این ها و این دوستان و برادران و خواهرانم را به اختیار خود نیافتم و این حکمت تو بود که لایقم ساخت اینچنین انسان هایی

حفظشان کن و بازوهایشان را از هر زمان پرتوان تر  ساز که اینان نوح یاران این سرزمینند...

اینان اصحاب عشقند و امید " محمد صادق ها"  و "شهاب ها"  و "محمد ها" و  "شهلا ها"   "فرهاد ها " و " اسماعیل ها " و "سمیه ها " و "امید ها" و" زیبا ها"  و "فاطمه ها " و" احمد ها" و" محمود ها " و ... هستند

یه اراده ات و به حکمتت  یاورشان باش ...

 آمین

  

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیستم شهریور 1387  |
بالا