طبق برنامه همه توي ستاد كوچه گردان توي ميدان كتابي جمع شديم ...
شارمين كه اومد حس كردم از چيزي ناراحته
يه دعاي كوچيك داشتيم و بعدش براي برپايي مراسم اصلي دعا حركت كرديم به سمت دروازه غار. سه تا اتوبوس از دانشگاههاي ديگه هم اومده بودند.
همه ماشين ها دنبا هم حركت كرديم از ميدون كتابي رفتيم اتوبان همت - مدرس - هفت تير - كريم خان - حافظ - شوش - دروازه غار
چون كسي مسير را بلد نبود جلوي بقيه حركت كردم. نزديكاي هفت تير علي زارعان هم اومد كنارم. قرار شد علي بقيه را بياره منم زودتر برم سمت دروازه غار. سريع رفتم سمت دروازه غار. توي مسير چند تا ماشين ديگه از بچه هاي جمعيت هم پشت سر من بودند كه چون شب بود و نور چراغ ها توي چشم مي زد نميشد تشخيص داد كه كيا هستند. چون مي خاستم زود برسم دروازه غار گاهي تند مي رفتم و گاهي هم مجبور شدم از خط ويژه استفاده كنم (با وجدان درد زياد) ديدم پشت سرم يكي از ماشينهاي بچه هاي جمعيت هست كه داره پا به پاي من مياد. حتا زماني كه خلاف مي كردم و توي خط ويژه بودم. وقتي رسيديم ديديم خانم احمدي دوست خواهر مرتضا كي منش هست. بالاخره همه رسيدند...
تعدادمون زياد بود. خيلي زياد. شمع و فانوس دست بچه ها بود محله دروازه غار كلن تحت تاثير جمعيت ما قرار گرفته بود.
هنوز برنامه مون را شروع نكرده بوديم كه منصور موسوي را با خودم بردم كلانتري. با محمد شايسته و منصور رفتيم كلانتري كه برنامه را باهاشون هماهنگ كنيم تا مشكلي پيش نياد. بعد از ده دقيقه توضيح دادن در مورد جمعيت امام علي(عليه السلام) و توضيح دادن در مورد كاري كه هميشه نوزدهم رمضان توي محله هاي محروم تهران انجام ميديم و چرا دعا مي خونيم و چرا توي محله هاي محروم نماز مي خونيم بالاخره كلانتري هماهنگ شد.
بچه ها شمع بدست وارد كوچه ها شدند و با هم قرآن مي خوندند. سوره حمد و آيه الكرسي. يكدفعه يك گشتي از كلانتري اومد و گفت جمعش كن.
گفتم بله؟
گفت مسئولشون تويي؟
گفتم نه
(طبق تجربه هاي قبلي نگفتم مسئوليت با كيه و ما چيكاره ايم)
گفت مسئولتونو بگو بياد
گفتم شما بفرماييد اگه مشكلي هست من در خدمتم. مسئولينمون الان نيستند
گفت جمش كن
گفتم دارن قرآن مي خونند. قرآنو جمع كنم؟ توي شب قدر؟
گفت من كاري ندارم قرآنه يا چيه. صدا هست. صداش هم بلنده. بي مجوز هم هستيد
گفتم مجوز داريم و توضيح دادم تا قانعش كنم
گويا كلافه بود و از جريانات توي كلانتري هم ناراضي بود (جريانات كارت سپاه و ستوان دومي - آخه خودش ستوان يكم بود. يعني يه ستاره بيشتر)
به بچه ها گفتيم آروم تر قرآن بخونند.
با بي سيم يه چيزايي بهش گفتند و اون هم كمي آروم تر شد. سوال پرسيد عكس چي باهاتونه؟
گفتم چه عكسي؟
گفت عكس كروبي باهاتونه يا موسوي؟
گفتم هيچ كدوم. ما سياسي نيستيم
بي سيم زد به يكي و گفت عكس باهاشون نيست. فقط فانوس همراهشونه
كلي سوال و جواب كرد و آخرش قرار شد از كوچه ها بريم توي پارك . ما هم مسير حركت را به سمت پارك تغيير داديم.
يكدفه ديدم يه عالمه لباس شخصي دور و برمونند با بي سم هم با يه جايي هماهنگ مي شدند. بعد يه موتور هوندا 1000 سي سي ديديم كه دو نفر با لباس شخصي روش بودن و با تعجي نگاهمون مي كردند. رفتم طرفشونو گفتم با كلانتري هماهنگيم. مشكلي هست؟ گفتند نه. شارمين از راه رسيد و به آقايون (كه هنوز نمي دونستيم اطلاعاتي هستند) گفت شما هم بياييد توي نماز و دعاي ما شركت كنيد. انگار اصلن حرفهاي شارمين را نشنيدند. مثل مجسمه. مثل يخ!
مامور كلانتري محمد شايسته را براي اداي برخي توضيحات برد كلانتري. داشتيم مي رفتيم به سمت پارك كه يه ماشين الگانس پليس اومد وايساد كنارمون. سرگرد نيروي انتظامي ازش پياده شد و با يه حالت غضبناكي جريان را جويا شد. براش توضيح دادم. كلي سرم غر زد كه چرا بي مجوز كار مي كنين و از اين حرفا - آخرشم گفت ولي كار خوبي مي كنيد. خدا خيرتون بده . اينجا جاشه. يعني اينجا دقيقن جاي همين كارهاس. اگه اين مردم را نجات نديم غرق مي شن. منم مشكلم اينه كه بايد قبلش نامه مي نوشتيد و مجوز درخاست مي كرديد وگرنه به نظر من كارتون نه تنها ايراد نداره بلكه خوب هم هست. خدا خيرتون بده.
ديدم يكي يكي مردم عادي ميان سمتش و بهش احترام نظامي مي ذارن. فهميدم همينايي كه فكر مي كرديم مردم عادي هستند همه شون يا پليس هستند يا نيروهاي اطلاعاتي
حدود 15 دقيقه با سرگرد نيروي انتظامي صحبت كردم تا بالاخره به نتيجه رسيديم. نتيجه اين بود: كلانتري و اطلاعات هيچ كاري نكنند ما هم تا جايي كه مي تونيم برنامه را زودتر تموم كنيم. مهرداد حيدرنژاد هم اينجا بود و اون هم كلي حرف زد . سرگرد نيروي انتظامي مدام با بي سيم همه جا را هماهنگ مي كرد كه درگيري پيش نياد. آخرشم يه حرفي بهم زد. گفت تا همينجاش پنجاه تا نيروي اطلاعاتي همراهتونه اگه شلوغ تر بشه اينا بيكار نمي مونن! بيشتر از اين نمي تونست حرف بزنه گويا ولي مي خاست خيلي حرفها را توي همين جمله اي كه گفت حاليم كنه.
بچه ها رفتند توي پارك و گوني هاي سفيد را كف پارك پهن كردند و آماده خوندن دعاي معراج شدند. علي نواب دعا را مي خوند چند بار دعا خونده شد.
توي اين زمان من و مهرداد حيدرنژاد چندين بار براي اداي توضيحات رفتيم كلانتري. (كلانتري نزديك محل نماز و دعا بود). محمد شايسته هم كه كلن توي كلانتري مونده بود.
از حالا به بعد اطلاعاتي ها اومدند سراغ من و سوال پيچم كردند. كي هستيد؟ چيكارمي كنيد؟ كارت شناساييت كو(كارت ندادم) مدام توضيح مي دادم بهشون. يكي دوتا هم كه نبودند زياد بودند. همه شون سوال مي پرسيدند. تا اينكه كم كم فضا خيلي ملتهب تر شد. يه عالمه ماشين پليس اومد دو سه تاشون جلوي بچه ها بودند و بقيه شون توي كوچه هاي اطراف بودند . جايي كه بچه ها نمي ديدنشون. اطلاعاتي ها هم مدام زيادتر مي شدند. يكي از مسئولينشون گفت پس چرا تمومش نمي كنيد؟ زود تمومش كنيد
ديگه نمي شد كاري كرد. به خانم رحيمي جريان را توضيح دادم. گفت به شارمين گفتي؟ گفتم نه هنوز. كنار شارمين نشستم و جريان را توضيح دادم . خيلي در موردش صحبت شد. تا اينكه نتيجه اين شد كه كم كم برنامه را تموم كنيم. ولي نه اينطور كه برنامه را قطع كنيم. برنامه ادامه داشته باشه ولي سرعت تموم شدنش بيشتر بشه. يكي از اطلاعاتي ها اومد و گفت دوربيناتون كيان؟
گفتم دوربينامون كيان؟ يعني چي؟
گفت اينايي كه دارن فيلم و عكس مي گيرن ازتون كيان؟ نشونشون بده بهم.
گفتم اون با ماست(كيوان قاسمي) اون خانومه هم از ماست (اسمش يادم نيس) همين
بعد گفتم اون آقا كه فيلم مي گيره با ما نيست. كيه؟
گفت اطلاعات
گفتم اون دوتاي ديگه كه عكس مي گيرن چي؟
گفت اونام مال اطلاعاتن
گفتم اون يكي كه فيلم ميگيره توي جمعيت چي؟
گفت اونم اطلاعات
گفتم ماشالا فيلما و عكساتونو بعدن به خود ما هم بدين تو آرشيومون داشته باشيم
برنامه ادامه داشت و شارمين و علي زارعان هم براي توضيحات رفتن كلانتري
من هم براي بار چندم رفتم كلانتري و برگشتم. اطلاعاتي ها بخاطر كارت شناسايي كه توي كلانتري نشون داده بودم بيشتر از نيروي انتظامي بهم گير مي دادند.
عملن دو قسمت شده بوديم چند نفر توي كلانتري سوال جواب مي شدند و من و چند نفر ديگه توسط اطلاعاتي ها.
فضاي خاصي بود. يه عده دانشجو كنار خيابون شوش توي دروازه غار وسط پارك دعا مي خوندند و نماز مي خوندند.مردم دروازه غار هم اومده بودند و آخر نماز بچه ها وايساده بودند و دعا مي خوندند. يه عالمه پليس هم دورو برمون بودند . يه عالمه اطلاعاتي هم اطراف پرسه مي زدند . چند تا ون هم آورده بودند كه اگه لازم شد همه را بازداشت كنند ولي ماشين هاشون را نزديك نياورده بودند كه جو ملتهب نشه. فقط دو سه تا ماشين از اون همه آدمي كه اومده بود نزديك ما بودند. اطلاعاتي ها بيشتر با موتور بودند. چند نفر توي كلانتري مدام توضيحات مي دادند چند نفر هم بين اطلاعاتي ها مدام در حال توضيح اينكه ما كي هستيم و چيكار داريم مي كنيم و قرآن چيه و نماز چرا مي خونيم و...
وقت نماز يكي از اطلاعاتي ها در مورد پيش نماز(مرتضا كي منش) سوال پيچم كرده بود. كيه؟ چيكاره اس؟ دانشجوئه؟ چرا پيش نمازه؟
شرايط پيش نماز شدن توي فقه شيعه را براش توضيح دادم و گفتم مرتضا شرايطش را داره .
گفت مهم نيس. سياسيه؟
گفتم نه
گفت پس چرا براي شما مهمه؟
گفتم اگه اون نبود يكي ديگه واي ميستاد و پيش نماز ميشد . مهم اينه كه شرايطش را داره.
گفت معروفه؟
گفتم شما مي شناسيش؟
گفت نه
گفتم پس معروف نيس
گفت پس چرا پيش نمازه؟
گفتم برا اينكه پيش ما معروفه!
نفهميد چي گفتم . سوالاشو عوض كرد
دقايق نفس گيري بود. معنويت همراه با نيروهاي اطلاعاتي
يكدفه يكي از مامورين نيروي انتظامي بهم گفت حدودن فقط ده دقيقه ديگه كار با ماست. بعدش اطلاعاتي ها كاراشونو شروع مي كنند!
با يه حالت خاصي گفت. پر از ايهام !
مسئوليت سنگيني بود. حيف اين مراسم با اين معنويت بود كه بخايم زود تمومش كنيم. از طرفي مسئوليت اين همه دانشجوي پسر و دختري كه با ما اومده بودند هم سنگين بود. اگه براي يكي از بچه ها اتفاقي مي افتاد... با اين وضع موجود جامعه نمي تونستيم بچه ها را به خطر بندازيم...
برنامه ما هم تا ده دقيقه ديگه تموم ميشد.
اتوبوس ها پر شد. ماشين ها هم همينطور و حركت كردند بچه ها...
همه رفتند سمت ميدون كتابي...
خلوت شد
خلوت خلوت
من و چند نفر مونديم. بقيه هم كه از كلانتري اومدند و حركت كرديم...
قبل از حركت دروازه غار حالت خاصي داشت..
تا نيم ساعت قبل شلوغ بود. توي كوچه هاش صداي نماز و دعا و آيه الكرسي بلند بود ولي حالا ساكت ساكت.
مردم شوكه شده بودند . چي شد؟ اينا كي بودند؟
فضا يه جوري بود - معنويت خاصي داشت
انگار مردم همه منتظر بودند دوباره اين دانشجو ها برگردند.
مردم دروازه غار منتظر هستند كه دوباره شب قدري بشه و دانشجو ها بيان و توي محله شون بلند بلند قرآن بخونند.