تبليغاتX
تبليغات X
خورجین
 گزارش قلعه الیمون

محبوبه حقیقی

قلعه الیمون انتهای شهرری پنج‌شنبه 20 فروردین 88

هنوز اولین هشتی را که همان ورودی کاروانسراست رد نکرده‌ایم که پنج، شش بچه که بزرگ‌ترینشان هشت، 9 ساله به نظر می‌رسد و یک روسری را محکم به سرش بسته و البته خودش نمی‌داند چندساله است، ‌به استقبالمان می‌آیند. این گرم‌ترین استقبال کودکانه‌ای است که دیده‌ایم. از همان لحظه من خاله بچه‌ها می‌شوم و پسرها از عکاس و خبرنگار و راهنما؛ عمو! مهلت نمی‌دهند چیزی بپرسم: «خاله، اسم من افسانه استدختر کوچک‌تر چشم بادامی باعجله می‌گوید: «اسم من رهاست» و همان دختر اولین با انگشت، کوچک‌ترینشان را نشان می‌دهد: «شبانه». این یکی از خصوصیات افغان‌هاست، اگرچه در پست‌ترین مناطق زندگی کنند و هرقدر فقیر باشند، چه به لحاظ مالی و چه از نظر فرهنگی، دختربچه‌هایشان اسم‌های قشنگی دارند. مثل افسانه و رها و شبانه که دختران یک خانواده افغانی هستند. افسانه، از همان لحظه ورود بی‌این‌که بداند من کی‌ام، بی‌این‌که بخواهد حتی اسم این خاله ناشناس را بداند، بازویم را محکم می‌گیرد و می‌گوید: «خاله می‌شه یه کاری کنی من برم مدرسه؟

***

قلعه الیمون حتی روی بسیاری از نقشه‌های تهران هم پیدا نمی‌شود. قلعه که نه، کاروانسرایی است که امروز 47 خانواده در آن زندگی می‌کنند. همه آنها جز شش، هفت خانواده افغانی، نسل اندر نسل اینجا زندگی می‌کرده‌اند؛ از 70-60 سال پیش.

تا تهِ شهرری که بروی، قلعه گبری را که از آثار دوره ساسانی است بگذرانی، از تمام مزارع سبزی و بوی طراوت آنها که بگذری، به جاده‌ای گلی، نه حتی خاکی می‌رسی که تو را می‌برد تا قلعه کاروانسرایی که این روزها برای خودش یک محله است.

چیزی شبیه صحن که فضای اصلی یک کاروانسراست باقی نمانده، هر فضایی را که ممکن بوده سقفی شود برای زندگی، به هر شکل ممکن ساخته‌اند. از هشتی اول که همان ورودی قلعه کاروانسراست که وارد می‌شوی، مقابلت سه راه است و به قول خودشان سه تاق. هر تاق یک خان و بزرگ دارد که باید از او برای هر کاری اجازه گرفت. راهنما قبلا به ما گفته دوربین نیاورید؛ آنها از دوربین می‌ترسند. یک بار درست وقتی عکاس خبرنگاری اینجا بوده، نیروی انتظامی از در و دیوار می‌ریزد. از آن به بعد خبرنگار برایشان مساوی با پلیس است. راهنما منتظر نمی‌ماند ما بپرسیم چرا. «هرجا فقر هست، خلاف هم هست، این یه قانونهعکاس ما با اصرار یک دوربین در کیفش آورده. من به راهنما قول دادم عکاس ما خودش از پس راضی‌کردنشان برمی‌آید... افسانه هنوز دستم را می‌کشد. «خاله! من می‌تونم برم مدرسه؟

***

هرقدر هم این سه تاق از هم جدا باشند، حداقل در یک جا با هم مشترکند؛ حمام! درست مقابل ورودی قلعه، از لای در نیمه باز اتاقکی سیمانی چند تشت و لگن می‌بینیم. راهنما می‌گوید این حمام مال کل این 47 خانواده است، بدون آب گرم، بدون وسیله گرمازا. اساسا حمام با آبی که آلوده است به نشتی‌های پالایشگاه نفت تهران. آنها اما از داشتن همین آب هم خوشحالند.

وارد محله داروغه می‌شویم؛ این اسم خان این تاق است. اولین کسی که با ما صحبت می‌کند، زن میانسالی است که می‌گوید شوهرش 50 سال اینجا زندگی کرده و خودش 30 سال. آلونک بغلی را نشانم می‌دهد که سروشکل بهتری دارد. «اینم مال پسرمه، زن گرفته، اینو ساخته

زن تعریف می‌کند که از همان 60-50 سال پیش کارگرهایی که برای کار در مزرعه‌های سبزی‌کاری می‌آمدند، در ازای کار، حجره‌های این کاروانسرا را قولنامه کرده‌اند. تا همین امروز تنها مدرک مالکیت این مردم بر این خانه، همان قولنامه است. بعد از پیروزی انقلاب این مناطق جزو موقوفات آستان حضرت عبدالعظیم است و ساکنان قلعه چندسالی هم به آستان اجاره می‌پرداختند. مدتی است آستان قصد بازپس‌گرفتن خانه‌ها را از این مردم دارد، اما آنها تا امروز مقاومت کرده‌اند. زن ادامه می‌دهد: «آب شیرین نداریم. برای یه دبه 20 لیتری 200-150 تومن پول می‌دیم. تلفن نداریم، دو سال پیش دو خط تلفن عمومی اینجا نصب کردند، اما از کابل‌کشی تلفن خبری نیست. گفتن باید هفت میلیون پول بدین خط تلفن رو تا اینجا بیارناینجا خارج از همه نقشه‌هاست.

افسانه برای این‌که توجه مرا جلب کند تا شاید از همین جا دستش را بگیرم و ببرم مدرسه، بازوی مرا می‌کشد؛ آن‌قدر که نمی‌توانم بنویسم. زن میانسال افسانه را دعوا می‌کند و او همین‌طور که دستش روی بازوی من شل می‌شود و از پایین عمیق‌ترین نگاهش را سمتم پرتاب می‌کند، زمزمه‌وار تکرار می‌کند. «منو می‌بری مدرسه؟»

***

کم‌کم تمام زن‌های تاق اول از خانه‌ها بیرون آمده‌اند. پسرهای همراهم با داروغه صحبت می‌کنند و من با زن‌ها. اولی، پیرزنی است با لباس گل‌گلی سبز، درست هم‌رنگ مزرعه‌هایی که پشت سر ما نزدیک این قلعه‌اند. می‌پرسم: «سرپرست ندارین؟« «نه! پسرم مریضه، ناراحتی کلیه داره، نمی‌تونه از جاش تکون بخورهمی‌پرسم: «خرجت رو از کجا می‌آری؟» با لهجه افغانی‌اش می‌گوید: «خرج؟! خداپسری که پیره‌زن از او حرف می‌زند، زن و دو بچه کوچک دارد. از زن جوان می‌پرسم خرجتون رو از کجا درمی‌آرین؟»

- تابستون‌ها می‌رم سبزی‌کاری، کارگری.

- زمستون‌ها که مزرعه کار نیست. تابستون کار می‌کنم.

- چقدر دستمزد می‌گیری؟

- روزی چهار هزار تومن!

حساب می‌کنم؛ «روزی چهار هزار تومن یعنی اگر تمام روزهای سه ماه تابستان را کار کند، ماهی 120 هزارت تومان، یعنی سه ماه 360 هزار تومان برای یک سال زندگی. شگفت‌زده می‌پرسم: «پس چطوری خرج زندگیت رو می‌دی؟» می‌گوید: «به بچه‌ها نون خشک می‌دم

روزگار افغانی‌های قلعه الیمون از همه عجیب‌تر است. آنها برای آلونک‌هایشان اجاره هم می‌‌دهند؛ ماهی 40-30 تا 50 هزار تومان! برای همین است که دختر زنی که با من حرف می‌زند، با وجود این‌که کارت اقامت در ایران را دارد، مدرسه نمی‌رود. «باید سالی 70 هزار تومن پول بدم؛ از کجا؟

آستین لباسم به‌طور متناوب کشیده می‌شود و یک صدای کودکانه در پس‌زمینه تمام صداها مدام می‌پرسد: «خاله! منو می‌بری مدرسه؟

***

همراه راهنما به یکی از خانه‌های الیمون وارد می‌شویم. چیزی که ما صدایش می‌کنیم خانه، یک دالان هشتی از کاروانسرایی است که بیش از 200 سال قدمت دارد، فقط برایش در گذاشته‌اند. تهش چیزی شبیه آشپزخانه درست کرده‌اند. زن صاحبخانه دختر معلولش را نشانمان می‌دهد. می‌گوید 11 ساله است، اما هفت، هشت ساله به نظر می‌رسد، با موهایی که پسرانه کوتاه‌شده و روی یک سه‌چرخه در دنیای خودش می‌چرخد. دخترک معلول ذهنی است و دچار تشنج‌هایی می‌شود که به خاطر آن موهایش را هم می‌کند، برای همین موهایش کوتاه کوتاه است.

زن آرام به من می‌گوید دختر معلولش کنترل ادرار ندارد و باید بسته‌ای 3800 تومان پوشک برایش بخرد و شوهرش که دوره‌گرد است، ماهی 150-100 هزار تومان پول می‌آورد و ماهی یک بار باید دخترک را بیمارستان ببرند و هر ماه داروهایش را عوض کنند. می‌گوید از اینجا تا مدرسه دختر بزرگ‌ترش آن‌قدر راه دور است و آن‌قدر مسیر ناامن، که برجی 30 هزار تومان پول سرویس رفت و آمد مدرسه می‌دهد و این‌که خودش در خانه کار می‌کند تا ماهی 50 هزار تومان دربیاورد برای خرج دخترها... می‌گوید: «تورو خدا برا این بچه یه کاری کن. همه جا رفتم، بهزیستی، کمیته امداد هم رفتم، اما چون سرپرست داریم کمکی نمی‌کنن

همان اولین زنی که سراغش رفتیم که انگار بیشتر از همه با اینجا آشناست، ادامه می‌دهد: «تو قلعه یک پیرمرد از کارافتاده، یک پیره‌زن تنها و یک زن بیوه سرپرست خانواده تحت پوشش کمیته‌اند؛ ماهی 30 هزار تومن

***

از خانه که بیرون می‌آیم، باز در جمعیت هفت، هشت نفری زن‌ها محاصره می‌شوم و باز افسانه که به پهنای صورت می‌خندد، از من می‌پرسد که این مدرسه‌رفتنش را کی درست می‌کنم. چند دقیقه است باران گرفته. کاغذهایم خیس می‌شود، نوشتن کم‌کم دارد سخت می‌شود که یک چتر بالای سرم می‌آید. نگاه می‌کنم؛ افسانه از یکی دیگر از بچه‌های قلعه چتر گرفته و آورده بالای سرم. هرقدر اصرار می‌کنم، راضی نمی‌شود چتر را از بالای سرم بردارد. هرقدر می‌گویم: «افسانه دستت خسته می‌شه خالهفقط می‌خندد.

در حال کلنجاررفتن با این کودک‌ام که رگبار بهاری همان‌طورکه آمده، می‌رود. می‌خندم: «افسانه، دیدی تا تو چتر آوردی، بارون فهمید باید بند بیادخوشحالم که افسانه از خنده ریسه رفت و فکر نکرد باید از من بپرسد: «پس چرا هرچی می‌خوام برم مدرسه کسی نمی‌فهمه؟»

زن افغان دیگری سعی می‌کند بسیار آرام با من حرف بزند، طوری که هیچ کس نشنود. شوهرش چندسالی است که آنها را ترک کرده؛ معتاد و خیابان‌خواب است. اما این را هیچ کس در محله نمی‌داند. جلوی بچه‌ها هم نمی‌گوید. این زن و بچه‌هایش کارت اقامت هم دارند، اما باز به ه مان دلیل مدرسه نمی‌روند. دخترش در آشپزخانه کارخانه همان اطراف کار می‌کند. با وجود این‌که مثل بقیه فقیر است و فقط تابستان‌ها سبزی‌کاری می‌کند، غصه او مدرسه دختر 16 ساله‌اش که به خاطر سالی 120 هزار تومان فراموشش کرده، نیست. آرام در گوشم می‌گوید پوست دخترش لک‌های سفید آورده و او به خاطر این خودش را می‌خورد. اما فقط یک بار دو سال پیش با هم رفته‌اند دکتر و 10 هزار تومان ویزیت داده‌اند و دکتر گفته است دوره درمانش دو، سه سال است و او هرگز دوباره سراغ دکتر نرفته. همه آنها که 17-16 سالگی‌شان را فراموش نکرده‌اند، این را می‌فهمند اگر یک دختر نوجوان باشی و پوستت لک بیاورد، حاضری نان خشک بخوری و هرقدر لازم است کار کنی، اما جلوی این اتفاقِ برایِ خودت وحشتناک را بگیری. مادرش می‌گوید برای این‌که بی‌سرپرستند، کمیته امداد هم رفته، اما به او گفته‌اند به افغانی‌ها کمک نمی‌کنند. افسانه اما همچنان هیچ چیزی نمی‌خواهد جز مدرسه. آخر می‌پرسم: «افسانه چرا این‌قدر دوست داری بری مدرسه؟» می‌خندد. هر حرفی به او بزنی می‌خندد. دوباره می‌پرسم: «نگفتی؟افسانه قبلا مدرسه می‌رفته، قبل از این‌که بچه‌های افغان بدون کارت از باسوادشدن محروم شوند، مدرسه می‌رفته. می‌گوید: «نقاشی می‌کنم... بازی می‌کنم

***

زن ایرانی دیگری از اهالی قلعه خودش را به ما می‌رساند. می‌گوید: «اسم منم بنویسبیشتر، حرف‌هایشان را با همین جمله شروع می‌کنند و با چیزی شبیه این تمام: «اسم منو نوشتی؟» دو سال پیش شوهر معصومه تصادف کرده، نمی‌تواند کار کند. معصومه دو دختر دبیرستانی دارد که یکی از دخترها دو سال مردود شده، برای همین باید در مدرسه شبانه درس بخواند، اما مدارس شبانه شهریه می‌گیرند. یک ترم، 70 هزار تومان. دخترک از ترم دوم با مدرسه خداحافظی کرده. از زن می‌پرسم: «خرجت رو از کجا می‌آری؟» می‌گوید: «شوهرم زباله جمع می‌کندراهنما قبلا گفته بود شغل بیشتر الیمونی‌ها زباله جمع‌کنن است، اما آنها بیشتر از واژه دوره‌گرد استفاده می‌کنند.

***

خان این تاق اما برای خودش طویله دارد و گاو و گوسفند و بوقلمون. می‌گذارد ما از خودش و طویله‌اش عکس بگیریم. اینجا همه چیز درهم است؛ مرغ و خروس‌ها و گاو و گوسفندها و آدم‌هایی که باید با هم همین جا زندگی کنند.

از جایی به بعد فقط صدای زن‌ها را می‌شنوم که دیگر فرصت نوشتن هم به من نمی‌دهند: «نوه‌ام قلبش سوراخه»، «دختر برادرم تالاسمیه»، «بچه‌ام ناراحتی کلیه داره»، «نوه‌ام هموفیلیه»، «من دنبال شکم نیستم، یه کاری کنین خرج عمل شوهرم رو بدم»... و افسانه که بی‌امان از رویای مدرسه‌رفتن می‌پرسد.

***

این مردمِ فراموش شده که تنها وقتی سراغشان را می‌گیرند که در طرح ضربت قرار باشد موادفروش‌های خرده پا را جمع کنند یا وقتی قرار است آلونک‌‌هایشان را به خاطر وقفی‌بودن پس بگیرند، چطور پیدا شدند؟! راهنمای ما که رابط جمعیت امام علی(ع) در این منطقه است، از روز پیداکردنشان می‌گوید. در راه برگشتن نشانم می‌دهد جایی را که همیشه آخرین نقطه شناسایی بوده. «همیشه تا اینجا می‌اومدیم. اصلا فکر نمی‌کردیم بعد از اینجا هم محل سکونت باشه. یه روز جمعه با بچه‌ها اومده بودیم شناسایی این منطقه. یه عالمه فرم آورده بودیم که اونقدر تعداد زیاد بود، کم اومد. یک فرم رو نگه داشتم تا ازش کپی بگیرم. از پسر بچه‌ای که اینجا دستگاه کپی دارند، خواستم از فرم کپی بگیره. جمعه بود. مغازه رو باز کرد و فرم‌هارو کپی گرفت...» و بعد تعریف می‌کند که پسرک انگار می‌خواسته حرفی بزند و این را در نگاهش خوانده. راهنما از مغازه بیرون می‌آید، بعد پشیمان می‌شود، برمی‌گردد و به پسرک می‌گوید: «خب، چی می‌خوای بگی، بگو؟پسرک جواب می‌دهد: «آخه نمی‌ری کهراهنما می‌پرسد: «تو بگو کیه؟» پسرک می‌گوید: «ننه قمرو راهنما را تا هشتی ورودی قلعه می‌آورد. از آنجا اما جلوتر نمی‌رود. «من جرات نمی‌کنم برم تو. خودت بروراهنما تعریف می‌کند که دنبال ننه قمر وارد کاروانسرا می‌شود و می‌بیند اینجا یک محله پر از ننه قمر است.

حالا هرقدر هم قلعه الیمون روی نقشه‌ها پیدا نشود، در طرح‌های جمعیت امام علی(ع) جا گرفته. هرچند اندک، اما از فراموش‌شدگی مطلق که الیمونی‌ها به آن دچار بودند، بهتر است. جمعیت کمی به خورد و خوراکشان می‌رسد، در تهیه لوازم‌التحریر مدرسه‌ای‌ها کمک می‌کند و در پی‌گیری کارهای قانونی همراهشان می‌شود، اما تا این لحظه هیچ کمک پزشکی نداشته‌اند. راهنما می‌گوید: «هیچ دکتری تا اینجا نمی‌آد

***

وقتی از در بیرون می‌آییم، افسانه انگار از من ناامید شده. دنبال راهنمای ما می‌رود و با آخرین تلاشش داد می‌زند: «عمو! منو می‌بری مدرسه؟ عمو! منو می‌بری مدرسه؟» و عمو جواب می‌دهد: «اگه بشه... قول نمی‌دم

می‌دانم کسی نباید به افسانه قول بدهد، اما اگر عمو قول می‌داد، افسانه تمام چند روز آینده را با رویای مدرسه رفتن، خوشبخت‌ترین کودک قلعه می‌شد.

 

نظرهای غیر مرتبط به موضوع نمایش داده نمی شود.

 

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
بالا